نشستم در هوایت
بغض هایم را به صف کردم
خودم را با طلوعِ تلخِ تنهایی ، طرف کردم
نشستم گریه کردم
قطره ، قطره ، بی تو بودن را
ببین گم کرده ام راهِ گره از دل گشودن را
حواست هست؟!
به من که دم به دم آزار میبینم
نمِ اشک است یا من زندگی را تار میبینم
حواست هست؟!
به من که در دلم اندوه می جوشد
چنان آتشفشان که از دل یک کوه میجوشد
غمی دارد مرا
با نام کوچک ، باز می خواند
صدای خسته ای در سینه ام آواز میخواند
کجایند شانه هایت ؟!
گریه هایم را نمی بینی؟!
مگر دلتنگیِ بی انتهایم را نمی بینی؟